بالاخره دیشب موفق شدم فیلم ۳۰۰ رو ببینم. با اینکه قبلاْ در تلویزیون و روزنامه ها و وبلاگ ها خیلی توصیفاتش رو شنیده بودم اما ترجیح می دادم که ابتدا ببینمش و بدون قضاوت در موردش نظر بدم. فیلم پر بود از القاء حس غیر انسانی نسبت به امپراطوری پارس و من و دوستانم زمان تماشای فیلم با وجودیکه از قبل ذهنیت داشتیم به شدت ناراحت شده بودیم به طوریکه یکبار بعد از کشته شدن اولین سرباز اسپارتی یه کف مرتب هم زدیم که آآآخیش بالاخره یکیشون کشته شد. نقطه جالبی که در تاریخ این داستان می باشد هماطوریکه خیلی از شما دوستان میدانید این فیلم در مورد نبرد ترموپیل بین خشایارشا و تعداد معدودی اسپارتی هست که در عرض یک شب تا صبح لشکر خشایارشا به راحتی آنها را تار و مار می کند و حتی یکی از آنها هم زنده نمی ماند ولی مساله جالبتر در این است که خشایارشا به خاطر شجاعتی که آنها نشان داده بودند به کشته های آنها احترام گذاشت. خشایار! ایکاش بودی و می دیدی چطوری جوابتو دادن!!!
ما می توانیم این فیلم را صرفاْ از این نظر بررسی کنیم و بگوییم که هالیوود و کمپانی صهیونیستی وارنر به تاریخ پرشکوه ما توهین کرده اند ولی من میخوام یک سوال بپرسم و آن اینکه چرا توهین در یک فیلم کمیک استریپ به تاریخ ۲۵۰۰ سال پیش مان اینقدر برایمان مهم شده است؟ آیا یک جواب آن و یا به عبارتی اصلی ترین جواب این نیست که ما تنها تاریخ را در دنیای کنونی داریم ولا غیر؟
ملت بدی هستیم. سه بار در روز به کشور و ملت سیصد میلیونی امریکا توهین می کنیم و شعار مرگ بر امریکا می دهیم و انتظار داریم آنها خویشتندار بوده و جوابمان را ندهند!! آیا این انتظاری احمقانه نیست؟ آنها مثل ما نیستند که یک تعداد بسیجی و پیرمرد بی خبر از دنیا را به مکان مذهبی کشانده و از آنها به عنوان ابزاری استفاده کنند کوچکترین کارشان همین بلایی بود که سرمان آوردند و با امکانات بالایی که دارند فیلمی پر خرج و پر تمشاگر درست می کنند و ذهنیتی که از ما می خواهند به کل دنیا دیکته می کنند.
۱ـ بعد از کمی سبک سنگین کردن بالاخره به این نتیجه رسیدم که نمی تونم هم کار وقت گیر ترجمه رو انجام بدم هم رو درس و پروژه ام تمرکز کنم. به خاطر همین دو تا از چهار تا مقاله رو ترجمه کردم و به طرف گفتم بیاد دانشگاه ترجمه رو بگیره و بقیه رو بده یکی دیگه. چند روزی هست که سرم شلوغه تا به حال سابقه نداشته که در یک ترم سه سمینار درسی رو یه جا داشته باشم. آن هم چه سمینارهایی! یکی برای مخازن شکافدار و یکی برای مطالعات مخزن و یکی برای تخمین مخازن! یه چند روزی هم بود که برای پروژه ام دارم مطالعه می کنم.
۲ـ امروز رفته بودم شرکت نفت مناطق نفت خیز جنوب برای گرفتن داده های پروژه ام. خدا روز بد نیاره خدا در دنیا و آخرت قسمتتون نکنه پدیده ای دیدم که ایکاش ندیده بودم
طرف ناسلامتی رئیس بخشی بود که قرار بود از آنجا داده بگیرم بعد از اینکه وارد اتاقش شدم به من اشاره کرد که روی یکی از صندلی ها بنشینم و منو پنج دقیقه همینطوری منتظر خودش گذاشت بدون اینکه کار خاصی انجام بده بعدش هم که من کارم رو بهش گفتم بهم گفت بیا بشین صندلی کنار صندلی من. رفتم و همین که گفتم چند تا مقاله رو مطالعه کردم و همین که خواستم پروژه خودمو براش توضیح بدم گفت: ریاضی بلدی؟ گفتم: آره گفت: عدد اویلر چیه؟ گفتم: منظورتون چیه؟ بعد یه فرمولی که هیچ ربطی به عدد اویلر نداشت رو بهم نشون داد و گفت: به این می گن عدد اویلر!! تو اصلاْ ریاضی بلد نیستی. گفتم : نه شما دارین اشتباه میکنین اصلاْ عدد اویلر به این شکل نیست. خلاصه سرتونو درد نیارم بعد از کلی جروبحث موضوع رو عوض کرد و گفت لاپلاس t چند میشه؟گفتم: میشه 1/s2. گفت : نه!!! لاپلاس یک میشه 1/s2. بعدش در مورد قضیه نسبیت اینشتین و انحناء در فضا داشت از من سوال می پرسید و دست آخر که بهش گفتم این داده واین داده رو می خوام گفت که اینا محرمانه هست و بهت نمیتونم بدم( داشته باشید که پروژه هایی که من می خواهم ازشون تقلید کنم و داده های به مراتب بیشتری رو دارند در کتابخانه دانشگاه خاک می خورند!!) خلاصه من که به شدت برافروخته شده بودم رفتم پیش یکی از دوستام که هم داشت تو شرکت کار می کرد هم کارشناسی ارشد می خوند وقتی بهش قضیه رو گفتم بهم گفت که این کلاْ اخلاقش اینجوریه و خیلی ها رو اینطوری فراری داده! نمونه آخرشم یکی از ارشدی ها بود که بعد از استخدام داده بودند زیردست این پدیده و این با کارهاش باعث شد از شرکت و اون بخش به کل فرار کنه و بره دنبال دکترا!! بعد کمی دلداری دادن به من با یکی از مهندس های شرکت تماس گرفت و بعد از هماهنگی قرار شد داده ها رو چند روز دیگه بهم بده.
۳ـ برای نمایشگاه نفت و گاز و پتروشیمی آخر هفته میام تهران. دو سال پیش که رفته بودم کلی اطلاعات مفید گیرم اومده بود. امیدوارم که اینبار هم مفید باشه.
به سلامتی با قطار از تبریز به تهران و بعد به اهواز آمدیم و حالا از سایت دانشگاه عظیم صنعت نفت دارم اینارو می نویسم. در قطار با یه مسلمان واقعی آشنا شدم که به خاطر تفکرات کاملاْ درستش تحت آزار بود. شاید بعداْ یه پست راجع بهش بنویسم.همین که رسیدیم کلاسها شروع شدند و همون روز اولی سه تا کلاس رفتم. فعلاْ هم دنبال پروژه و ترجمه هستم.
خواستیم مثلاً کاری کرده باشیم که یه کم پول گیرمون بیاد! آخه مرد حسابی تو نونت کم بود آبت کم بود، دیگه کار ترجمه چه صیغه ای بود؟؟!! طرف بهم دقیقاً هشتاد و چهار صفحه متن تخصصی داده به منی که هنوزهشتاد درصد دیدوبازدید های عیدمو نکردم، یه پروژه فارغ التحصیلیcase study خفن هم ازR&D شرکت مناطق نفتخیز جنوب گرفتم، این همه درس سنگین ترم آخر هم تلنبار شده، 23 تا مقاله SPEخوندن هم روش، حالا میگه وقتتو اینهمه برای ترجمه تلف میکنی بعدش صفحه ای بیشتر از 1350 تومن هم بهت نمی دم!! در حالیکه بیرون صفحه ای 2000 هستش!!! من واقعاً نمی دونم چی بگم تنها چیزی که الان به نظرم میاد اینه که علم بهتر از ثروت است
در این چند وقتی که به به وبلاگ گردی می پرداختم من هم هوایی شدم تا وبلاگی بسازم. من دانشجوی سال آخر مهندسی هستم و منتظر نتیجه فوق لیسانس. حرف هایی که خواهم زد شاید در زمینه مسائل مربوط به رشته و کارم و مسائلی که بین جوانان باب شده است، باشد. می خواهم دفتر خاطراتی از خودم در این دوران به جا بگذارم.