دیشب سر یه برنامه ای گفتم با حافظ یه مشورتی بکنیم، این اومد:
ای سروناز حسن که خوش می روی به ناز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل ببریده اند بر قد سروت قبای ناز
آنرا که بوی عنبر زلف تو آرزوست چون عود گو بر آتش سودا به سوز و ساز
دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت از شوق آن حریم ندارد سر حجاز
هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان
حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز
تو این چند هفته ای که به لطف زحمات شبانه روزی دولت مهرورز و خدمتگذار هر روز، تاکید می کنم هر روز، داره برق میره فرصتی شده تا اعضای خانواده عملاً نتوانند به هیچ کدام از کارهایشان برسند و مجبور باشند زیر چراغ گازسوز با هم چند ساعت حرف بزنند. ماشالله دیروز که دولت میزان خدمت رسانی اش رفته بود بالا برق منطقه ما در دو نوبت و به مدت شش ساعت آن هم در زمانی( یکیش 11-13 و دومیش 19-1 بامداد) که به شدت به برق نیاز داشتیم رفت. حالا در نظر بگیرید آشپزخانه برقش رفته نه نوری هست که مادرم ظرف ها رو بشوره نه بتونه شامی بذاره من هم که بدتر، خلاصه دوتایی نشستیم با همدیگه حرف زدیم، دو ساعت کامل با هم حرف زدیم، اصلاً این دولت یه چیزی میدونه که اینهمه برق رو قطع می کنه! میدونه این کار باعث میشه کانون گرم خانواده ها گرم تر بشه!
صحبتمون در مورد حجاب و طرح امنیت اجتماعی بود،
من: هیچ وقت دیدن موی زن باعث نمیشه که مرد سالمی اونهم در این دوره زمانه تحریک آن چنانی بشه
مامان: نه مهرداد! همه مرد ها که مثل تو فکر نمی کنند بعضی هاشون فکرشون مریضه و کار دست خودشون و اطرافیان می دهند، اسلام یک چیزی می دونست که این رو گذاشته.
من: ببین اگه از نظر اسلام بخواهیم حرف بزنیم اولاً که در صدر اسلام تمام یهودی ها، تمام مسیحی ها و نصف خود زن های مسلمان(به نقل از سیره ابن هشام) بی حجاب بودند و عملاً در اون دوره پوشش به مراتب بازتر از الان بود در ضمن کسی که به میل خودش به اصطلاح الانی حجاب نداشت را به این شکلی که الان هست مجبور نمی کردند که حجاب سرش کنه. کجای صدر اسلام یک زن بی حجاب را به خاطر نداشتن حجاب مامورها می گرفتند بعدش آبروی خود و خانواده اش را می بردند بعدش هم یک تعهد کاغذی ازش می گرفتند که حجابش رو رعایت کنه؟ یک مورد می تونی پیدا کنی؟ این کاری که این ها می کنند یک اسلام ساخته و پرداخته تخیل این هاست. در ثانی این ها مرد رو به صورتی تعریف کرده اند که مثل یک حیوان مریض و عقده ای هست که به محض دیدن چند تار مو دهنش آب میفته و می خواهد آن کار دیگر را بکند.
مامان: ببین مهرداد همه این حرف هایی که میزنی درست! ولی من چیزهایی در این جامعه دیدم که تو اصلاً ندیدی به خاطر همین ها میگم که باید زن ها حجاب سرشون کنند.
من: مثلاً چی؟
مامان: نمی تونم بگم
من: حالا بگو
مامان: باشه الان که مجبورم کردی می گم چند وقت پیش که برای سرماخوردگی ام رفته بودم کلینیک دیدم یه دختر پانزده ساله ای رو مادرش آورده بود پیش دکتر و می گفت که خانم دکتر دختر من مریضه، هی حالت استفراغ بهش دست میده، هی فشارش میاد پایین و ... که دکتر هم با یک معاینه فهمید که دختره که سوم راهنمایی می خوند حامله هست، نه دختره روحش خبر داشت که کی باهاش سکس کردند نه مادرش! دکتر هم داشت به من نگاه می کرد و سری از سر تاسف تکون می داد. از این چیزها توی جامعه ما تازگی ها زیاد شده.
من: ببین مامان! به این کار می گن تجاوز و اتفاقاً منی که تو اینترنتم مدام دارم از این خبرها تو ایران می خونم، شماها فکر می کنید که ما هممون چشم و گوشمون بسته است و از هیچ چیز خبر نداریم اونوقت با همون وضع میاین میگین ما همه چیز رو میدونیم و شما نمی دونید. یک سوال دارم، آیا به این دختر تو این جامعه و تو این دوره تجاوز شده یا نه؟
مامان: آره منظورت چیه؟
من: در این دوره که این همه به چند تا تار موی یک دختر گیر میدند و فکر می کنند که با بیرون بودن چند تار مو کل دنیا به هم میریزه به قول خودت نه تنها ناموس مردم حفظ نشده هیچ که آمار تجاوز و فساد رفته بالا پس مشکل از این جا نیست از یه جای دیگه است.
مامان: (کمی درنگ می کنه) راست میگی... اینها بدتر هم شدند. با این کارها نمیشه جلوی فساد رو گرفت.
تو این مدت به غیر از کارهای روزمره دارم دو تا کار رو به صورت ترکیبی از همدیگه انجام میدم، یکیش تقویت زبان و دومیش مطالعه در مورد مطالبی هست که نه به خاطرش مدرک میدند تا باعث افتخار خانواده( علی الخصوص از نوع ایرانیش) باشه نه میشه ازش نون درآورد اما مورد علاقه منه. من دارم در مورد یک سری مطالبی که علاقه دارم بیشتر بدونم مقاله های انگلیسی می خونم و لغت های جدید رو با جعبه لایتنر حفظ می کنم که تا به حال خیلی بهم در یادگیری مرحله پیشرفته لغات انگلیسی کمک کرده و باعث شده سطح زبانم خیلی پیشرفت کنه. البته اینکار حدود دو ساعت در روز می طلبه و صد البته حوصله. من که از بچه گی ام علاقه به خوندن مطالب انگلیسی داشتم و پس از رمان های ژول ورن به فارسی اولین رمان هایی که خواندم رمان های نویسنده بریتانیایی توماس هاردی بود. الان هم CNN و BBC و فیلم های زبان اصلی MBC2 شده نود درصد برنامه هایی که از تلویزیون می بینم. برای من که این وقت فراغت خوب بود کلی در زمینه زبان پیشرفت کردم.
مطالبی که تا به حال خوندم: زندگی نامه جان مک کین، مذهب مورمون ها، تحلیل موشک های حماس به اسراییل و ضد موشک هایشان و یک کتاب که در مورد لغت های بدرد بخور بود.
الان هم بعد از تمام کردن اینها دارم یک مطلب خیلی طولانی در مورد همه مسایل کوبا( جامعه شناسی، اقتصاد، سیاست، فرهنگ و جغرافیا) می خونم، دلیل انتخاب کوبا هم این بود که اون ها در یک سری مسایلی با ایرانی ها اشتراک دارند: کشور ثروتمند دارند، قبلاً یک دیکتاتور (باتیستا) مورد حمایت آمریکا به اونها حکومت می کرد و اون ها با یک انقلاب در سال 1959 اونو سرنگون کردند و یک رهبر کاریزماتیک(فیدل کاسترو) حکومت کوبا رو به دست گرفت و بعدش به یک دیکتاتور تبدیل شد و با تفکرات اشتباه کمونیستی اش باعث شد تا بسیاری از نخبگان کوبا به امریکا بروند. کاسترو با پروپاگاندای رسانه ای که داشته تا به حال مانع از حکومت آزاد شده و هر وقت کسی از حکومتش انتقاد می کرد در بهترین حالت ممکن اونو زندانی می کرد.
اما بزرگترین فرقش با ایران به نظر من اینه که بالاخره یه روزی امریکا به ایران حمله می کنه ولی چون کاسترو خیلی مثل ایران در مسایل بین المللی انگولک نمی کرد گذاشتند تا همون امت همیشه در صحنه خودش را به خاک سیاه بکشونه.
دو ماه پیش بود که خبر سقوط هلی کوپتر رئيس پليس راه فرماندهي انتظامي آذربايجانشرقی بر روی تکست خبرگزاری ها ارسال شد، در آن زمان گفته شد که اين بالگرد به هنگام سقوط در حال گشت زني براي كنترل محورهاي ترافيكي و انتظامي در محدوده شهرستان ورزقان بوده است، همچنین گفته شد که هنوز علت دقيق وقوع اين حادثه تاسفبار مشخص نشده و بررسيها براي تعيين آن در جريان است.
از همان زمان این خبر شک مرا برانگیخته بود، دلیل شکّم هم این بود که اصلاً ورزقان محدوده ترافیکی و جاده چندان شلوغی ندارد که به خاطر آن رییس پلیس راه استان با یک هلی کوپتر برای گشت زنی اش برود، محور ترافیکی استان میانه، بستان آباد، تبریز است و اگر قرار بر گشت زنی بود باید این محور انتخاب می شد نه ورزقان که ترافیکی ندارد.
این مساله گذشت تا دیروز که به همراه خانواده برای تفریح رفته بودیم کنار رود ارس در مسیر که از جاده ورزقان خروانق(به قول محلی ها خاروانا) رد می شدیم در کنار یک قهوه خانه روستایی پارک کردیم تا یک چایی بخوریم، وقتی که قهوه چی برایمان چایی را آورد با او از کار و زندگی اش پرسیدم و بعد از این که کمی از خودش و شهرشان گفت ازش پرسیدم راستی این قضیه سقوط هلی کوپتر رییس پلیس راه رو که شنیدی؟ چطوری شد که سقوط کردند؟ شنیده بودم که این طرف ها سقوط کرده بود. اون هم دستش را به سمت مسیری که ورزقان به خروانق می رفت اشاره کرد و گفت که پنج شش سالی هست که دو تا از روسای پلیس راه بهترین باغ سیب منطقه را خریده اند و برایش یک باغبان گذاشته اند که به باغشان برسد. دو سه سالی می شد که آن ها هفته ای یک بار با هلی کوپتر پلیس راه و به بهانه گشت زنی می آمدند باغ شان و چون باغ بسیار بزرگ بود به راحتی هلی کوپتر را در باغ می نشاندند و در آنجا تفریح می کردند تا اینکه دو ماه پیش هلی کوپتر شان زمان نزدیک شدن به باغ به سیم برق می خورد و سقوط می کند. اگر می خوای ماجرای دقیق رو بدونی باغبانشون هم این طرفا زندگی می کنه باید بری از خودش بپرسی، گفتم نه ممنون! چایی رو خوردم و رفتیم ارس در حالی که همش تو این فکر بودم که این ها که ادعای پیروی از حضرت علی رو دارند تا به حال داستان علی و داغ کردن دست های برادرش عقیل رو شنیده اند؟
پست قبلی من واکنش های زیادی را در جامعه وبلاگستان و افراد مختلف در سطوح مختلف از کسی که به عنوان یک دیپلمات در برزیل کار می کند (و هنوز نمی داند آیت الله العظمی را با "ظ" می نویسند نه "ض") گرفته تا دانشجویان شاغل به تحصیل در کشورهای مختلف و خود اهالی خونگرم خوزستان بر انگیخت. در جاهای مختلفی لینک پستم را دیدم و خوشحال شدم که توانستم تلنگری درباره وضعیت معیشتی مردم منطقه ای که بیشترین حق را بر کشور عزیزم ایران دارند ایجاد کرده باشم. در یکی از سایت های مشهور که مطلب وبلاگم را نقل کرده بودند کسی کامنت گذاشته بود که:
"جالبه همه اونهايي كه تو نروژ و كانادا و آمريكا هستند از اينجا خبر دارن و ما نداريم همش دروغ اينجا كم دروغ ميشنويم حالا اونها هم شدند براي ما كاسه داغتر از آش. پاشيد بياييد تا بهتون نشون بدم شما اونجا زندگي ميكنيد يا اينجا مردم ايران. گراني زياده و تورم بيش از حد ولي با همه اين گروني و تورم دلم ميخواد ببرمتون بازار تا ببينيد مردم چه جوري وسايل لوكس ميخرن نه تو تهران حتي تو شهرهاي ديگه حتي همون خوزستان. كسي كه گشنه است و دچار فقر كه پول به وسايل لوكس نميده من متآسفم كه چرا بايد ارز كشور بابت اين وسايل خارج بشه اما شما وسايلي كه تو كشورهاي اروپايي و آمريكايي ساخته ميشه و تو خونه بيشتر خود اونها نيست تو خونه ايرانيها هست. مردم ما عادت دارند هميشه بنالن حتي او ثروتمنداش چه برسه به طبقه متوسط. واقعا براي اين چيزها بايد تآسف خورد. "
در جواب این دوستم باید بگم که در این زمان هیچ لزومی ندارد که شخصی در مکانی حضور فیزیکی داشته باشد تا از شرایط آنجا آگاه باشد. منابع اطلاع رسانی با تنوع زیادی که دارند چنان شناختی در اختیار خواننده قرار می دهند که حتی ممکن است که از خود اهالی بومی هم بیشتر شناخت داشته باشد. الان هر کسی که کمی از اوضاع کشورهای مختلف آگاه باشه میدونه که گرفتن وسایل لوکس توسط یک عده هیچ دلیلی بر رفاه کل مردم کشور نیست. سطح رفاه را معیارهایی مثل درامد سرانه و مخارج سرانه مشخص می کنه. علیرغم تمام ثروت خدادادی و در اختیار داشتن منابع انسانی با ارزش درامد سرانه یک ایرانی در رتبه 86 دنیا قرار گرفته پایین تر از کشورهایی مثل بوتسوانا،آروبا، جزایر فارو یا مالت. در حالیکه در صورت مدیریت صحیح می توانستیم جزو ده قدرت اقتصادی برتر دنیا باشیم. در عوض رتبه اول در تعداد معتادین به ایران تعلق گرفته است. پدرم در اداره مهمی چندین سال در مسئولیت مدیریت بود ولی الان که بازنشسته شده است فیش حقوقی 350 هزار تومانی را در جلوی خود می بیند در حالیکه هزینه زندگی ما که اتفاقاً خیلی هم متوسط هست در حدود ششصد تا هفتصد هزار تومان است، این هزینه سال قبل بیشتر از چهارصد هزار تومان نبود.
در تهران اجاره بهای متوسط سیصد و پنجاه هزار تومان هست در حالیکه حقوق دریافتی یک کارمند جوان به سختی می تواند از چهارصد و پنجاه هزار تومان عبور کند، با این وضعیت این جوان چگونه به ادامه زندگی و تشکیل خانواده می تواند امیدوار باشد؟ این نسبت بهای اجاره به درامد را با جاهای اسماً گران قیمتی مثل لس آنجلس مقایسه کنیم، در لس آنجلس می توان یک آپارتمان کوچک را با 2000-1500 دلار به راحتی اجاره کرد در حالی که درامد یک کارمند متوسط سه تا شش هزار دلار هست.
بیایید کمی واقع بین باشیم.
یک نگاهی به تقویم انداختم دیدم فردا سه خرداد روز آزادسازی خرمشهر در عملیات بیت المقدس است. دوباره صدا وسیما شروع کرده سرود ممد نبودی ببینی... شهر آزاد گشته... رو پخش می کنه، صحبت های شهید جهان آرا رو پخش می کنه، دوباره داره تکرار می کنه که شهید جهان آرا با تعدادی از جوانهای خود خرمشهر توانستند 42 روز ارتش عراق رو اذیت کنند و اگر آنها هم مثل کویتی ها از خودشان غیرت نشان نمی دادند چه بسا تهران در هفته اول جنگ اشغال می شد. با شرایطی که تهران در روزهای اول جنگ داشت این مساله اظهر من الشمس هست.
در چند سالی که در خوزستان بودم و از نزدیک با مردم آبادان و خرمشهر و اهواز در ارتباط بودم به خوبی میزان نارضایتی آنها را دیدم. در خوزستان نود میلیارد بشکه نفت اثبات شده قابل برداشت هست که معادل ده هزار میلیارد دلار ثروت می باشد. اصلاً این که چه قدر کشاورزی، انرژی هیدرولیکی، گمرک، فولاد، پتروشیمی بندر امام و بنادر خوزستان ارزش دارند به کنار. زمانی که دانشجو بودم هرشب کنار درب اصلی دانشگاه پر بود از زنان و دخترکانی که به امید گرفتن غذای پس مانده شام غذاخوری دانشگاه دو ساعت یا بیشتر منتظر می ماندند. هیچ وقت یادم نمی رود زمانی که یکی از دخترکان به سمت من دوید و از من پرسید کی شام رو میارند؟ و من هم به او گفتم تا چند دقیقه دیگه میارند متصدی دانشگاه که می خواست به خانه شان برود آمد کنار من و گفت این دختر را من می شناسم پدرش در جنگ شهید شده است. الان ببین چطوری دارند زندگی می کنند در حالی که زیر پایشان نفت هست. راست می گفت، در کنار محله آنها چندین چاه نفت بود.
ای کسانی که می گویید انرژی هسته ای حق مسلم ماست. اگر انرژی خیلی مهم هست و ما باید تا آخر به خاطر به دست آوردن انرژی بجنگیم و هر هزینه ای کنیم تا به حال در تابستان سری به آبادان و اهواز زده اید؟ هیچ می دانید که در تابستان با گرمای شصت درجه به خاطر استفاده از کولر گازی که انرژی زیادی می طلبد و خارج از توان تولید برق خوزستان هست هر روز در ساعات اوج گرما به مدت چند ساعت برق قطع می شود؟ خودتان می توانید بدون کولر چندین ساعت در این چنین گرمایی تاب بیاورید؟ اگر به فکر این مردم بودید یک نیروگاه حرارتی درست می کردید که با ذخیره انرژی بتواند در تابستان جواب مصرف کولرها را بدهد.
می گویید که در جنگ آبادان و خرمشهر ویران شدند و تقصیر صدام است که آنها الان ویرانه اند، به عکس های هیروشیما درست بعد از جنگ جهانی که با خاک یکسان شده بود و عکس هایش در حال حاضر نگاه کنید تا بفهمید که می دانیم که وظیفه خود را انجام نداده اید.
آقایان! یادتان باشد که در آزادسازی خرمشهر این ایرانی ها بودند که شهید دادند، دستشان قطع شد، فلج شدند و کور شدند تا خرمشهر آزاد شود اما در ارتش عراق عراقیها و اردنی ها و مراکشی ها و لبنانی ها و فلسطینی ها می جنگیدند.
پی نوشت: برای اولین بار بود که زمان نوشتن یک مطلب از وبلاگم گریه ام گرفت، زمانی که داشتم خاطره ام از دخترکی که منتظر غذای پسمانده بود می نوشتم.