دیروز برای مجلس ترحیم یکی از آشناهامون رفته بودیم، این هم بگم که مرحوم اونقدر نسبت نزدیکی داشت که من در تمام عمرم اون رو یک بار هم ندیده بودم، زمانی که داشتیم می رفتیم تو راه مادرم بهم گفت: ببین مواظب باش سوتی چیزی ندی ها! من هم بهش گفتم: مگه قراره چی کار کنم که اینطوری می گی؟ او هم بهم گفت که یکی از فامیل هامون وقتی که رفته بودن مجلس ترحیم پسرش زمان بیرون اومدن از مجلس و زمانی که داشت یکی یکی با عزادارهایی که تو صف وایستاده بودند دست میداد اونها بهش می گفتند زحمت کشیدید اومدید، اون هم در جواب بدون اینکه فکر کنه بهشون میگفت: خدا قسمت شما هم کنه!!!
من یکی که تا زمان رسیدن به مسجد از خنده داشتم می مردم! من و بابا رفتیم نشستیم مجلس، اونجا داشتم تجسم می کردم حالا اگه اینو بگم چه شود! خلاصه این قدرت تجسم کار دست من داده بود و بعضی وقت ها به زور می تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم! در نظر بگیرید ملت از شهرهای مختلف اومدند و هر کسی به غیر از بغل دستی اش کس دیگری رو نمی شناسه، همه سنگین نشستند یه عده دستشونو روی چشماشون گرفتند و به مرثیه گش میدند یه عده هم همینطوری دارند اطراف رو نگاه می کنند. من هم دیدم اینطوریه هر وقت میزان تجسم ذهنی می رفت بالا سرمو می انداختم پایین! خلاصه موقع رفتن که شد ما که داشتیم از کنار صف عزادار ها میگذشتیم اونها می گفتند زحمت کشیدید اومدید من هم عضله های صورتم دچار انقباض می شد! اونجا به خودم فشار می آوردم و سرمو تکون می دادم.
پی نوشت: مرحوم هیچ نسبت فامیلی با بنده نداره، گفتم که سو تفاهم نشه.