تبليغاتX
نفس باد صبا
دلم تنگ شده

اونقدر کار سرم ریخته که نمی دونم به کدومش برسم. نه به اون شش ماه پیشم که از بیکاری شده بودم یه بلاگر حرفه ای سیاسی و وبلاگم اونطوری بود نه به الان.

اول یه گزارشی از شرح احوال خود دهیم: دارم دنبال یه خونه تو منطقه مناسبتری می گردم، تو این دو سه هفته فکر کنم حدود چهل تا بنگاه رفتم، دیگه کم کم دارم حرفه ای میشم یکم بگذره می تونم خودم یه بنگاه بزنم! مساله بعدی اینه که تقاضای انتقال به واحد دیگه ای از شرکت رو دادم و الان از اونجا دارم براتون این پست رو می نویسم. بیشتر از پنج ماه هست که خونه مون نرفتم، خونه ای که توش به دنیا اومدم، بزرگ شدم و هزار تا خاطره ازش دارم. همین الان با بانو یه تقاضای مرخصی می نوشتیم که بریم خونمون، بلیط هامون رو هم گرفتیم، دلم لک زده!

راستی یه ماجرای جالبی هم چند ماه پیش برام اتفاق افتاد، کل ماجرا طولانیه و خلاصه اش اینه که من رییس دفتر امام جمعه یکی از شهرستان ها رو به جرم دزدی پول هام انداختم تو زندان، بعد از این که پول هام رو ازش گرفتم به خاطر فشار آخوندها رضایت دادم که با وثیقه آزاد بشه. ماجرا طولانیه اگه حداقل دو نفر بخوان که کل ماجرا رو براشون بگم تو پست بعدیم می نویسم، اینکه تا الان در مورد این چیزی نگفته بودم به خاطر مشغله کاری زیادم بود ولی بدونید که می تونه یه پست وبلاگی خیلی جالب از آب در بیاد.  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 10:10 توسط مهرداد |