تبليغاتX
نفس باد صبا
تهران شهر بدیه

دوستانی که به هر دلیلی در تهران نیستند و فکر می کنند که تهران جای پیشرفته و از این مزخرفا! از من میشنوید بردید که تهران نیستین. این دفعه آخریه که برای دیدن فک و فامیلها رفتیم تهران تا فرودگاه مهرآباد پرواز یک ساعت و پنج دقیقه طول کشید از فرودگاه مهرآباد تا خونه پدرخانومم سه ساعت و نیم در ترافیک تونل رسالت گرفتار بودیم! حالا چرا؟ یک ذره، نه بیشتر، بارون اومده بود کلاً تهران قفل کرده بود. از فرداش سردردهای من به خاطر آلودگی شدید هوا شروع شد و طبق معمول با ضعیف شدن سیستم ایمنی بدنم یه سرماخوردگی گرفتم که بعد از بیست روز هنوز تموم نشده. حالا چی چیش تموم نشده؟ تب، لرز، عطسه، آبریزش بینی؟ نه عزیزم! سرفه! من تو عمرم این همه یک جا سرفه نکرده بودم که تو این سه هفته سرفه کردم.

یکی از بچه ها رو که تو شرکت نفت تهران استخدام شده بود شانسی تو آریاشهر دیدم، قابل توجه اونهایی که میگن شرکت نفتیا زیاد حقوق می گیرن! طفلک کل حقوقش با اضافه کاری و تازه شش روز ماموریت عملیاتی(نه عادی) تو مناطق نفتی جنوب شده بود 485000 تومن! یه چهل متری با دو تا از خواهراش گرفته ده میلیون 200 هزار تومن!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 9:49 توسط مهرداد |

دزدی

و اما ماجرای پلیسی ما:

تابستان امسال که من تازه استخدام شده بودم من و بابا دو تامون رفته بودیم تا جا و مکان من رو تو شهری که کار می کنم راست و ریست کنیم برای اینکه مقداری از وسایل لازم رو بریم از خونه بیاریم با ماشینمون صبح زود زدیم بیرون حالا در نظر بگیرید مقصد با مبدا 1200 کیلومتر فاصله داره که از این اتوبان های تیتیش هم توش خبری نبود. ساعت چهار صبح راه افتاده بودیم و بعد از هفده ساعت رانندگی که تنها نیم ساعت برای نهار توقف داشتیم طرفای نه شب رسیدیم به شهر ب . رفتیم مسجد اعظم شهر، وقتی رسیدیم نماز جماعت مغرب و عشا تموم شده بود و تقریباً تو مسجد کسی نبود. من از پول هام حدود یک میلیون که هفتصد تومنش ایران چک پنجاهی بود با خودم داشتم که بابا تو کیفش گذاشته بود به خاطر اینکه مطمئن نبودیم کیف رو با خودمون برداشتیم و رفتیم تو وضوخانه مسجد کیف دست بابا بود بعد از گرفتن وضو رفتیم نماز رو تو مسجد خوندیم و رفتیم طرف ماشینمون تو همین حین بابا سریعاً داد زد مهرداد! کیف رو تو دستشویی جا گذاشتم! ما هم سریعاً رفتیم وضوخانه دیدیم که وضوخانه رو بستن ولی چراغش روشنه و یکی توش هست کلی در رو زدیم تا دیدیم یکی در و باز کرد و گفت چیه ؟ چه خبره! ما هم بهش گفتیم که کیفمون رو اونجا جا گذاشتیم و سریع بابا رفت سراغ جایی که توش کیف رو جا گذاشته بود دید که کیف سر جاش نیست یه خادم دیگه مسجد هم اومد و همون لحظه بابام بهش گفت که من به اینی که داشت وضوخانه رو می بست مشکوکم! اونهم گفت که نه! آقا هادی آدم خیلی درستیه و پول آدم یه جا میره ایمانش هزار جا! و بعدش رفتیم کلانتری و گزارش سرقت رو دادیم. حالا چرا سرقت و نه مفقودی؟ چون کارت شناسایی کاری بابا و مامان و حتی فتوکپی شناسنامه بابا توش بود و اگه کسی اراده کنه خیلی راحت میتونه صاحبش رو پیدا کنه.

خلاصه یه چند روزی ما تو دادسرا مشغول بودیم و یه چند تا اعلامیه نوشتیم و دادیم به آقا هادی تا کنا در مسجد و وضوخانه بزنه. خبری نشد که نشد! من هم این موضوع رو فراموش کرده بودم و سرمو انداخته بودم پایین و مشغول کارم بودم که یه روز مامان زنگ زد و گفت که بابا خیلی خسته است ولی تونسته پول ها رو از آقا دزده بگیره.

مامان که پای تلفن برام توضیح داد کاشف به عمل اومد که بابا با پارتی هایی که تو بانک داشت فهمیده بود که لاشه ایران چک های دزدی تو یکی از بانک های شهر همسایه شهر ب برای واریز به حساب آقا هادی اوکی شده و با توجه به این که بابا تو سیستم بانکی آشنا زیاد داشت تونست ردش رو بگیره و خودش به اداره آگاهی قضیه رو اطلاع داد. یه چیز جالبی که هست مثل اینکه یک روز قبل از این که هادی رو بازداشت کنند بابا برای پیگیری کارها به شهر ب رفته بود و وقتی مطمئن شده بود که پول ها تو حساب هادی رفته، پیش هادی تو همون مسجد اعظم میره و خودشو به کوچه علی چپ میزنه و به هادی میگه آقا هادی سلام! هادی هم بهش میگه آقا ما اون موقع خیلی شرمندتون شدیم! نتونستیم بالاخره پولهاتون رو پیدا کنیم! حتی تو نماز جمعه هم گفتیم که کسی پیدا کرد کیف رو برامون بیاره اما خبری نشد، خلاصه شرمنده! بابام هم که مثل اینکه زیاد سریال پلیسی دیده بود بهش میگه نه عزیزم! ما شرمنده ایم! خیلی زحمتتون دادیم! خیلی برامون زحمت کشیدین اون موقع! اومده بودم ازتون تشکر کنم که چقدر! برامون زحمت کشیدین!!!

فرداش یک سروان از اداره آگاهی با یه سرباز میره و هادی رو تو خونه اش دستگیر می کنه همین که هادی داشت از سالن اداره آگاهی رد می شد ناگهان چشمش به بابا می افته و بالکل رنگش عوض میشه!

سروان چند تا سیلی آب دار بهش میزنه و میگه شماها میگین ما بیایم پشت سر آدمایی مثل شما نماز بخونیم؟

بعداً همونجا شروع می کنه به گشتن جیب های هادی و اولین چیزی که بیرون میاد مهر مسجد اعظم برای کسایی هست که میخوان استخدام بشن و باید گزینش بشن و گزینشی ها میومدن از آقا هادی می پرسیدند که فلان جوون پسر درستیه؟ یا نه؟!! اگه آقا هادی هم تاییدش می کرد یه مهری میزد که آقا طرف مورد نداره!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:43 توسط مهرداد |